دهى !
مىگويد : فاطمه وضع حمل كرد و من تهنيت گفتم و در پارچه زردى پيچيدم ( خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بردم ) فرمود : نافرمانى مرا كردى ؟ !
عرض كردم : از نافرمانى خدا و رسولش به خدا پناه مىبرم ! من او را درود گفتم و چارهاى جز اين نديدم ، در پارچهء زردى پيچيدم !
فرمود : او را به من بده !
به آن حضرت دادم ، پارچهء زرد را از روى نوزاد برداشت و در يك پارچهء سفيدى پيچيد و آب دهان خود را در دهان او انداخت و از آب دهانش بر او خوراند ، سپس فرمود ! على را صدا بزن ! او را فرا خواندم ، فرمود : يا على ! نوزاد را چه ناميدى ؟ عرض كرد : جعفر نام گذاشتم . فرمود : نه بلكه نام او را حسن بگذار ! و فرزند بعد از او را حسين و تو خود ابوالحسن و اين بهتر است . « 1 »
32 - و نيز از سوده دختر مسرح نقل كرده ، مىگويد : من از جمله كسانى بودم كه هنگام درد زايمان در خدمت فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تشريف آورد و فرمود : حال فاطمه چه طور است ؟ حال او ؛ دخترم - فدايش شوم - چه گونه است ؟
سوده مىگويد : عرض كردم : يا رسول اللَّه ! او در حال تلاش است .
فرمود : وقتى كه وضع حمل كرد ، نسبت به نوزاد كارى پيش از من نكنى !
مىگويد : وقتى كه نوزاد را به دنيا آورد ، او را درود گفتم و در پارچهء زردى پيچيدم ، آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و فرمود : چه كرد
هامش
( 1 ) - شرح حال امام حسن : ص 12 .