آن حضرت بسيار شادمان شد . « 1 »
حديث انگور و درخت
1 - مجلسى از سلمان فارسى نقل كرده ، مىگويد : خوشهء انگورى را در غير فصل ، براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هديه آوردند ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رو به من كرد و فرمود : « سلمان ! پسرانم حسن و حسين را بياور تا با من از اين انگور بخورند ! »
سلمان مىگويد : به سراغ آنها رفتم ، و در خانهء مادرشان را زدم ، ولى آنها نبودند در منزل خواهرشان امّ كلثوم آمدم باز هم نديدم ، پس برگشتم و جريان را به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رساندم .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نگران شد و فورى از جا برخاست در حالى كه مىگفت : « واى پسرانم ! واى نور چشمانم ! هر كس از جاى آنها به من خبر دهد ، بر خداست كه بهشت را نصيب او كند ! »
پس جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمد ! براى چه اين قدر ناراحتيد ؟
فرمود : « براى پسرانم حسن و حسين ، چون من از مكر يهود بر ايشان بيمناكم ! »
جبرئيل گفت : يا محمد ! بلكه بر آنها ازكيد منافقان بترس ! كه مكر ايشان از يهود بدتر است . و بدان يا محمد ! كه پسرانت حسن و
هامش
( 1 ) - بحار الانوار : 43 / 312 .