عبداللَّه بن عامربن كريز را فرستاد و گفت : نزد اين مرد ( امام حسن ) برويد و با او صحبت كنيد و از او بخواهيد !
آن دو نفر رفتند و بر وى وارد شدند و صحبت كردند و درخواست كردند .
حسن بن على به آنها گفت : « ما فرزندان عبد المطّلب از اين ثروت برخوردار شدهايم و اين امّت در خون خود غوطه ور است !
گفتند : او - معاويه - چنين و چنان مىگويد و از شما مىخواهد و درخواست دارد !
فرمود : اين حرفها به چه درد من مىخورد !
گفتند : ما مصلحت شما را در اين مىدانيم !
و ديگر چيزى از آنها نپرسيد ، مگر اينكه گفتند : ما مصلحت تو را همين مىدانيم ! با معاويه صلح كنيد !
حسن ( راوى ) مىگويد : من از ابوبكره شنيدم كه مىگفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روى منبر و حسن بن على در كنار او بود ؛ او يك بار رو به مردم و يك بار رو به حسن مىكرد و مىگفت : « اين پسرم آقاست ، باشد كه خداوند به وسيلهء او بين دو گروه بزرگ از مسلمانان را اصلاح كند . » « 1 »
هامش
( 1 ) - صحيح بخارى : 3 / 243 .