به قدر چند ميلى كه رفتند ، ناگهان سياهپوستى به استقبال ايشان آمد ، پس امام حسن عليه السلام به غلامش فرمود : بشتاب نزد اين سياه و روغن را از او بگير و بهاى آن را بپرداز !
همين كه رفت و دستور امام عليه السلام را انجام داد ، سياهپوست به غلام گفت :
واى بر تو اى غلام ! اين دارو را براى كه خريدى ؟
غلام گفت : براى حسن بن على .
گفت : مرا نزد او ببر !
پس غلام دست او را گرفت و برد تا وارد محضر امام كرد ، عرض كرد : پدر و مادرم فداى شما ! نمىدانستم شما به اين دارو نياز داريد و اين دواى معالج شماست ، و اينك من بهاى آن را نمىگيرم ! ولى شما از خدا بخواهيد تا خداوند پسر سالم و تندرستى نصيبم كند كه دوستدار شما اهل بيت باشد ! چون من زنم را در حالى ترك كردم كه درد زايمان داشت .
امام عليه السلام فرمود : به منزلت برو ! كه خداى تبارك و تعالى پسرى سالم مرحمت كرده كه از شيعيان ماست !
آن مرد رفت و برگشت و جريان را به عرض امام عليه السلام رساند و براى آن حضرت دعا كرد . و امام عليه السلام آن روغن را به پاى مباركش ماليد ، هنوز از جا بلند نشده بود كه درد پايش آرام شد و راهى حج گرديد » . « 1 »
24 - و نيز از قول جابر از امام باقر عليه السلام نقل كرده ، مىفرمايد :
هامش
( 1 ) - دلائل الامامة : ص 68 .