فرياد من برسى و مرا از دست دشمنم نجات دهى كه او دشمنى است بسيار ستمگر و ظالم ، نه حرمت پير بزرگسالى را نگاه مىدارد ، و نه به طفل خوردسال رحم مىكند !
امام عليه السلام كه تكيه داده بود با شنيدن سخنان آن مرد ، راست نشست و فرمود :
« دشمن تو كيست ؟ تا از او دادخواهى كنم و انتقام تو را بگيرم ؟ ! »
عرض كرد : دشمن من تنگدستى است !
امام عليه السلام پس از شنيدن گفته پيرمرد ، لحظهاى سر به زير افكند ، سپس سر به طرف خدمتگزارش كرد و فرمود :
« هر چه موجودى نزد تو است ، حاضر كن ! »
پس غلام پنج هزار درهم موجودى را حاضر كرد .
فرمود : « آنها را به اين مرد بده ! »
سپس رو به آن مرد كرد و گفت : به حق همان سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى هر وقت اين دشمن به سراغت آمد ، شكايت او را نزد ما بياور تا او را از تو دفع كنيم ! » « 1 »
25 - از عميربن اسحاق نقل كرده ، مىگويد : كسى با من صحبت نكرد كه من دوستتر بدارم سكوت نكند ! مگر حسن بن على عليهما السلام ( دوست داشتم كه همچنان به صحبتش ادامه دهد ! ) و من هرگز از او دشنام و ناسزا نشنيدم .
بين حسن بن على عليهما السلام و عمروبن عثمان روى زمينى اختلاف بود ، پس حسن عليه السلام كارى كرده بود كه ناخوشايند عمرو بود ، پس
هامش
( 1 ) - بحار الانوار : 43 / 350 .