مصحف به كف و چشم و به ره روى به دوست * با پيك اجل خندهزنان بيرون شد
شعر
- الا اى دل اگر خواهى تماشاگاه علوى را * بسان قدسيان برشو به بام گنبد مينا
نظر بگشاى تا بينى جهان جان همه شادان * و ليكن اين كسى داند كه دارد ديدهى بينا
در اين پيداى بىپايان كه شد عقل اندر او حيران * زهى دلت اگر باشى ز جمع جاهدوا فينا
تو بارى جهد خود مىكن چه دانى حال ما چون شد * كسى واقف نخواهد شد بر اسرار ولوشئنا
اى دوست گر زمانه به صد غم نشاندت * بنشين و صبر كن كه صبورى دواى اوست
عاقل ز نيك و زشت نشد شاد يا دژم * داند كه هر چه هست به حكم خداى او است
بهرهاى از ملكت هست و نصيبى از ديو * ترك ديوى كن و بگذر به فضيلت ز ملك
نقد امروز مده نسيه فردا مستان * كه يقين را ندهد مردم فرزانه به شك
خواهى كه خدا كار نكو با تو كند * ارواح ملايك همه رو با تو كند
يا هر چه رضاى او در آن نيست مكن * يا راضى شو به هر چه او با تو كند « 1 »
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 271 .