تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
مصحف به كف و چشم و به ره روى به دوست * با پيك اجل خنده‌زنان بيرون شد
شعر
- الا اى دل اگر خواهى تماشاگاه علوى را * بسان قدسيان برشو به بام گنبد مينا نظر بگشاى تا بينى جهان جان همه شادان * و ليكن اين كسى داند كه دارد ديده‌ى بينا در اين پيداى بىپايان كه شد عقل اندر او حيران * زهى دلت اگر باشى ز جمع جاهدوا فينا تو بارى جهد خود مىكن چه دانى حال ما چون شد * كسى واقف نخواهد شد بر اسرار ولوشئنا اى دوست گر زمانه به صد غم نشاندت * بنشين و صبر كن كه صبورى دواى اوست عاقل ز نيك و زشت نشد شاد يا دژم * داند كه هر چه هست به حكم خداى او است بهره‌اى از ملكت هست و نصيبى از ديو * ترك ديوى كن و بگذر به فضيلت ز ملك نقد امروز مده نسيه فردا مستان * كه يقين را ندهد مردم فرزانه به شك خواهى كه خدا كار نكو با تو كند * ارواح ملايك همه رو با تو كند يا هر چه رضاى او در آن نيست مكن * يا راضى شو به هر چه او با تو كند « 1 »
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 271 .