تو را مشرب بسى تنگ است و چشم دل بسى تيره * و گرنه سوى هر ذره جهانى در جهان دارى
تو اين هستى خود را هر زمان بند بلايى دان * به كوى نيستى گر پا نهى دارالامان دارى
خدا را عاشقان كعبه بر بنديد محملها * كه گر شوق درون باشد شود نزديك منزلها
سر شد و راه خرابات به پايان نرسيد * آرى اين راه ره بىسر و بىپايان است
عشق دردى است به نزديك طبيبان ليكن * دردمندان همه دانند كه آن درمان است
بىعشق هر كه گفت كه اين راه ممكن است * بر ما نه لازم است شنيدن مقال او
همچنين مىگويد :
- آن را كه خيال خورد و خواب است * زين ره به خيال در حجاب است
تا كى ز خيال پيچ در پيچ * كآخر چو نظر كنى بود هيچ
صوفى و حكيم را رها كن * روى دل خويش زى خدا كن
تا چند تو در ميانه باشى * آن به كه تو در ميان نباشى
معنى فنا بگويمت من * از هستى و نيستى گذشتن
من گفتن و من نبودن آن جا * جز نقش بدن نبودن آن جا « 1 »
هامش
( 1 ) . طرائق الحقائق ، ج 3 ، ص 22 ؛ رياض العارفين ، ص 109 .