« أى ربِّ ! أنّ القحط قد اشتدّ على عبادك ، وأنّى أُقسِم عليك يا ربّ ألّا سقيتَهم . »
پروردگارا ! قحطى بر بندگانت شديد شده است و من بر تو قسم مىخورم كه ايشان را سيراب كنى .
چيزى نگذشت ، ابرهايى نمايان شد و خداوند باران نازل فرمود . آن شخص چون از نماز فارغ شد ، سر خود پوشيد و از مسجد بيرون شد و تا خانه انس بدون توقف رفت . كليد از جيب خود بيرون كرد و درب خانه را باز نمود و داخل خانه شد . من برگشتم ، چون صبح شد آمدم و به درب خانهاش رسيدم ، گوش دادم صداى نجّارى از ميان خانه مىآمد ، سلام كردم و اذن خواستم . چون داخل شدم ديدم كاسههاى چوبين ميترا شد . پرسيدم چگونهاى ؟ گفت : اين عمل مرا بزرگ شمار و به ديگران بگو . گفتم :
ديشب قسمهايى از تو شنيدم ، تو را معاشى غير از اين نيست تا از اين كار كنارهگيرى و به امر آخرت بپردازى ؟ گفت : خير ، از اين جريان سخنى مگو و ذكر مرا پيش كسى مكن و جريان شب گذشته را تا زندهام با هيچ كس بازگو مكن . ديگر هم نزد من ميا كه اگر اين جا آمد و شد كنى ، مرا مشهور مىكنى . گفتم : ملاقاتت را دوست دارم . گفت : در مسجد مرا ملاقات كن . گفتهاند : وى مردى فارسى زبان بوده و ابن منكدر تا زنده بود ، جريان را به كسى نگفت . نيز گفتهاند : پس از آن كه ابن منكدر از خانه وى مطلع شد ، ديگر در آن خانه نماند و نفهميدند كجا رفت . همسايههاى آن شخص از ابن منكدر ناراحت شده بودند و مىگفتند :
« أخرَج عنّا الرّجل الصّالح . » « 1 »
مرد صالحى را از خانه بيرون كرد .
هامش
( 1 ) . صاحب الكنى و الالقاب در ذيل احوال ماجشون ، ص 127 ، ج 3 ، روايتى از كافى از وى نقل مىكند ، ملاحظه شود .