ظاهر و باطن ذرات جهان او است همه * نيست اشيا گر او عين همه اشيا نيست
بوى توحيد ز مستان خدا نشنيده است * خوار و گل در نظر عارف اگر يكسان نيست
گر صد هزار شاهد رعنا نموده رخ * بنگر به روى جمله كه آن دل ستان يكى است
هر كه را زلف چو زنجير تو ديوانه كند * زآشنايان جهانش همه بيگانه كند
ز نور طلعت او سوخت هر چه موجود است * به غير زلف كه بر روى او نقاب شود
كام دل هيچ كس از لعل تو هرگز نگرفت * نام آن لب همه را كام و دهن مىسوزد
به غير هستى حق هيچ روى ننمايد * تو را كه ديده دل روشن و مصفّا نيست
دلا در بوته عشقش چو زر بگداز و صافى شو * و گرنه قلب مىمانى و آن صرّاف مىآيد
بىجان و تن دلم شد در وصل يار و اصل * تحصيل يار كرديم عمرى و بود حاصل
كشف شد سرّ ازل تا به ابد چون يك دم * بر من از عالم اسرار گشودند درى « 1 »
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 203 .