كأنّه يوسف فى كلّ راحلة * و الحىّ فى كلّ بيت منه يعقوب
مانند اين كه او يوسفى است در هر قافلهاى و موجود زنده در هر خانهاى از
- محبت - او يعقوب است .
در اين هنگام شيخ صعقهاى مىزند و از منبر به زير مىآيد ، نگاه مىكند ، جوان از نظر غايب گشته و جاى قدمش گودالى است خونين ، از بس قدم خود را به آن موضع كوفته بود .
گفتار
- كسى به وى نوشت :
« يا سيّدى ! إن تركتُ العمل ، أخلدتُ البطالة ؛ وإن عملتُ ، داخلنى العُجبُ . »
اى آقايم ! اگر عمل را رها كنم ، همواره در بطالت خواهم بود و اگر عمل كنم عجب و خودبينى بر من عارض مىشود .
وى در جواب نوشت :
« واعمَل واستغفِر اللَّه من العُجب . »
عمل كن و از خداوند از خودبينى استغفار كن .
- از وى پرسيدند : حق چيست ؟ گفت : « اسلام ، قرآن و ولايت . » پرسيدند : فساد چيست ؟ گفت : « كفر و شرك به خدا » پرسيدند : حيله چيست ؟ گفت : « ترك حيله . » پرسيدند : بر ما چيست ؟ گفت : « طاعت خدا و رسول . » پرسيدند : چگونه خدا را بخوانيم ؟ گفت : « به صدق و يقين . » پرسيدند : از خدا چه چيز طلب كنيم ؟ گفت :
« عافيت . » پرسيدند : براى نجات از نفس چه كنيم ؟ گفت : « حلال خوريد و راست گوييد . » پرسيدند : سرور چيست ؟ گفت : « جنّت . » پرسيدند : راحت چيست ؟ گفت :
« لقاى خداى متعال » .