خواهد راضى هستيم . پير ابوالفضل را خوش آمد و گفت : چنين است . سپس گفت :
ساعتى بنشين كه نفس منقطع شد ، هم چنان در پير مىنگريست و هيچ تغيير در نظرش پديد نيامد . بعضى گفتند : تمام شد . بعضى گفتند : نشد ، هنوز نگاه مىكند . پير گفت : تمام شد ولى تا ما نشستهايم وى چشم بر هم ننهد . چون وى برخاست ، چشم بر هم نهاد . « 1 »
( 2825 ) مولانا ليث الدّين جبانى « 2 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 365 ؛ تذكرة الاولياء ، در شرح حال ابى الخير .
( 2 ) . جَبّانى : منسوب به : 1 . جَبّان يا جيّان ، شهرى واقع در مغرب ؛ جبان به معناى صحرا ؛ 3 . جبّانه ، چند ناحيه واقع در كوفه ؛ جَبانى : منسوب به به جبان ، روستايى واقع در خوارزم .