به هر چه نيك و بدت مىدهند شاكر باش * كه با صلاح بزرگان خطاست فكر صلاح
آينه كن قلب را بصيقل كردار * تا شود از حق در او تجلّى ديدار
كى شود از سنگ تيره شمس پديدار * تا دل عاشق نگشت آينه يار
بىلذّت بندگى كجا زندگى است * گر زندگى است لذّت بندگى است
رنج است خيال گنج كاين دولت ملك * جمعى است كه آخرش پراكندگى است
تا دل ندهى به دوست جانت ندهند * تا جان ندهى بقا نشانت ندهند
تا نشكنى از يقين طلسمات گمان * آن گنج يقين را بگمانت ندهند
گر عاشق دلدارى با غير چه دل دارى * كان دل كه در او غير است دلدار نمىگنجد
از بخل و حسد بگذر در ما و تويى منگر * با مسألهى توحيد اين چار نمىگنجد
عالم ظهور جلوه يار است و جاهلان * در جستجوى يار به عالم دويدهاند
هر نقش را به چشم حقيقت چو بنگرى * بينى كه بامداد حقيقت كشيدهاند
قومى كه گفتهاند حقيقت نديدنى است * در حيرتم كه غير حقيقت چه ديدهاند
عاشق آن است كه معشوق اگر تيغ زند * رو به شمشير بلا بىغم و تشويش آيد
مصلحت را به خدا بازگذار اى عاقل ! * كه بلا گرد سر مصلحت انديش آيد
جز كوه وجود سدّ ره نيست * ناچار ز ره ببايدش كند
بگذر ز خودى كه هر چه بينى * بينى همه جلوهى خداوند
كسى را دردمند عشق خوانند * كه بيند درد خود را عين درمان
كمال آدمى جز نيستى نيست * كه جز اين هر كمالى راست نقصان
كسى را وصل جانان شد ميسّر * كه مفهومش يكى شد وصل و هجران
خيال قرب و حرمان از وجودست * عدم را نيست فكر قرب و حرمان
با دست نيستى كن خرق حجاب هستى * تا بر تو كشف گردد سرّ خداپرستى
از كعبه حقيقت هرگز نشان نيابد * آن را كه سدّ راهست كوه بلند هستى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 134
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٤