- يار بىپرده كمر بست به رسوايى ما * ما تماشايى او ، خلق تماشايى ما
نقد دنيا به بهاى لب ساقى داديم * تا كجا صرف شود مايه عقبايى ما
مگرش زلف تو زنجير نمايد ورنه * در همه شهر نگنجد دل صحرايى ما
غمش را غير دل سر منزلى نيست * دريغ آن هم نصيب هردلى نيست
نشاطى هست در قربانگه عشق * كه مقتولى ملول از قاتلى نيست
كسى عاشق نمىبينم و گرنه * ميان جان و جانان حايلى نيست
كسى پيوسته ديدار تو بيند * كه هرگز ديدهاش برديگرى نيست
سرشك و چهرهام بين تا نگويى * گداى عشق را سيم و زرى نيست
دادن باده حرام است بنادانى چند * كآب حيوان نتوان داد بنادانى چند
دم زتقرّب مزن به حضرت جانان * زانكه خموشند بندگان مقرّب
هست بسر هواى كعبهى مقصود * كوششراكب خوشاستو جنبش مركب
تا كرم ساقى است و بادهى باقى * كام دمادم بگير و جام لبالب
و همچنين مىسرايد :
- چو ممكن نيست بوسيدن ، دهان يار نوشين لب * لبى را بوسه بايد زد كه مىبوسد دهانش را
كوه كن تا بدل انديشه شيرين دارد * گر به مژگان بكند كوه گران اين همه نيست
بعد كشتن تن صد چاك مرا بايدسوخت * كه هنوز از تو بدل بازتمنّايى هست
بىخبر شو اگر از دوست خبر مىجويى * زآن كه در بىخبرىها خبرى نيست كه نيست