تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
- يار بىپرده كمر بست به رسوايى ما * ما تماشايى او ، خلق تماشايى ما نقد دنيا به بهاى لب ساقى داديم * تا كجا صرف شود مايه عقبايى ما مگرش زلف تو زنجير نمايد ورنه * در همه شهر نگنجد دل صحرايى ما غمش را غير دل سر منزلى نيست * دريغ آن هم نصيب هردلى نيست نشاطى هست در قربانگه عشق * كه مقتولى ملول از قاتلى نيست كسى عاشق نمىبينم و گرنه * ميان جان و جانان حايلى نيست كسى پيوسته ديدار تو بيند * كه هرگز ديده‌اش برديگرى نيست سرشك و چهره‌ام بين تا نگويى * گداى عشق را سيم و زرى نيست دادن باده حرام است بنادانى چند * كآب حيوان نتوان داد بنادانى چند دم زتقرّب مزن به حضرت جانان * زانكه خموشند بندگان مقرّب هست بسر هواى كعبه‌ى مقصود * كوشش‌راكب خوش‌است‌و جنبش مركب تا كرم ساقى است و باده‌ى باقى * كام دمادم بگير و جام لبالب
و همچنين مىسرايد :
- چو ممكن نيست بوسيدن ، دهان يار نوشين لب * لبى را بوسه بايد زد كه مىبوسد دهانش را كوه كن تا بدل انديشه شيرين دارد * گر به مژگان بكند كوه گران اين همه نيست بعد كشتن تن صد چاك مرا بايدسوخت * كه هنوز از تو بدل بازتمنّايى هست بىخبر شو اگر از دوست خبر مىجويى * زآن كه در بىخبرىها خبرى نيست كه نيست