بروم و از انوار محضرشان استفاده كنم ولو اين كه سخنى نگويند ، بنابه فرمايش پدرم هر روز خدمتشان مىرسيدم ، گاهگاهى سخنانى مىفرمودند .
حكايت
- استاد علامه طباطبايى مىفرمود : وقتى به فشار مادّى مبتلا گشته بودم و بروات در اثر جنگ به عراق نمىآمد ، معيشت بنده هم از منافع ملكى بود كه در تبريز داشتم و هر چه مىشد قرض و نسيه كنم كرده بودم . خدمت استاد با ناراحتى مشرّف شدم تا جريان خود را بگويم خدمت ايشان كه در مدرسهى بخارايىها حجرهاى داشتند و روزها آن جا مىآمدند رسيدم . بدون اين كه من سخنى بگويم فرمودند : الان از طرف يكى از خانوادههايم آمدند كه وضع حمل خانم است براى مخارج پولى بدهيد گفتم : ندارم .
رفت و برگشت گفت : لااقل چند سيگارى براى قابله ؟ گفتم ندارم . رفت از طرف خانواده ديگر آمدند ، پول خواستند گفتم : ندارم . رفتند ، اين گفتار را چنان با حالى خوش مىفرمودند كه من مشكل خود را فراموش كرده و نگفتم و برگشتم .
گفتار
- سالكى كه بر نماز اوّل وقت مواظبت داشت و به جايى نرسيد ، بر من چنين و چنان بگويد .
و گويند : اين بيت را زياد مىخواند :
عنقريب است كه از ما اثرى باقى نيست * جام بشكسته و مى ريخته و ساقى نيست
يكى از شاگردان ايشان مىگويد : وقتى از تهران به قصد زيارت عتبات و ملاقات استاد مشرّف شدم ، در ابتداى ورودم [ خدمت استاد ] استاد بالبداهة اين رباعى را خواند :
اى دل تو مگو كه بعد هفتاد و دو سال * قربانى دوست گشتن امرى است محال
آن كلْمه كه اوّلش حلال است و حرام « 1 » * يك چلّه بگو تا محال آيد حال
هامش
( 1 ) . لا إله الّا اللَّه .