تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
نقل شده كه چهل سال عمر كرد ، اما يك مرتبه سر به سوى آسمان بلند نكرد . گفتار - به وى گفتند : « كيف أصبحتَ ؟ » ؛ ( چگونه صبح كردى ؟ ) شروع به گريه كرد ، گفتند : چرا مىگريى ؟ گفت : « كيف حالُ مَن هو فى غفلة عظيمة عن الموت ، مع ذنوب كثيرة قد أحاطت بى ، راحل يسرع كلَّ ساعة فى عمرى ، ومؤمّل لستُ أدرى على ما أهجَم ، ولا يدرى أيصير إلى الجنّة أم النّار . » چگونه است حال كسى كه در غفلت بزرگى از مردن است ، با داشتن گناهان بزرگ كه برمن احاطه كرده است ، كوچ‌كننده‌اى كه هر لحظه‌اى در عمرم سرعت مىگيرد و آرزومندى كه نمىدانم بر چه چيزى وارد مىشوم و نمىدانم به طرف بهشت مىروم يا آتش . سپس شروع به گريه كرد . شقيق بلخى « 1 » گويد : من مردى شاعر بودم ، خداوند مرا توبه عنايت فرمود ، از سيصد هزار درهم كه سرمايه‌ام بود و ربا مىدادم خارج شدم و بيست سال لباس پشمين مىپوشيدم ، نمىدانستم چه بايد كرد عبدالعزيز به من رسيد و گفت : « يا شقيق ! ليس البيان فى أكل الشعير ولا لباس الصّوف والشّعر ، البيانُ المعرفة أن تعرف اللَّه - عزّوجلّ - ولا تُشرك به شيئاً ، والثّانية : الرّضا عن اللَّه - عزّوجلّ - ، والثالثة : تكون بما فى يداللَّه أوثقَ منك بما فى أيدى المخلوقين . » اى شقيق ! سخن در خوردن جو و لباس پشمينه نيست ، سخن معرفت آن است كه خداوند - عزّوجلّ - را بشناسى و به او شرك نورزى و دوم : خشنودى از خداوند
هامش
( 1 ) . اين حكايت در ضمن احوال شقيق ص 59 ج 8 حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ذكر شده است .