تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
گويد : در يكى از اوديه بيت المقدس مىگشتم شنيدم كسى مىگويد : « ياذا الأيادي التي لا تحصى ! وياذا الجود والبقاء ! متِّع بصر قلبي في الجولان في بساتين جبروتك ، واجعل همّتي متّصلةً بجود لطفك يالطيف ! واعذِني من مسالك المتجبّرين بجلالك وبهائك يارؤوف ! واجعلني لك في الحالات خادماً وطالباً ، وكن لي - يامنوِّر قلبي وغاية طلبي ! - صاحباً . » اى صاحب نعمت‌هاى بىشمار ! واى صاحب بخشش وبقا ! چشم قلبم را در گذار و گردش در باغ‌هاى جبروتت بهره‌مند فرما و همتم را به جود لطفت متصل گردان ، اى لطيف ! و مرا از راه‌ها و شيوه‌هاى كسانى كه برابر جلال و بها و حسن تو گردنكشى مىكنند ، در پناه خود در آور ، اى سخت مهربان ! مرا در تمامى حالات خدمت گذار و طالب خودت قرار ده و تو مصاحبم باش ، اى نور دهنده‌ى قلب و نهايت جستجويم ! در پى صدا رفتم ، زنى را يافتم كه گويى در آتش عشق و محبت الهى مىسوزد ، جامه‌اى پشمينه در بر ، و مقنعه‌اى سياه از پشم در سر ، كوشش در عبادت ومحبت الهى او را لاغر و آب كرده بود . گفتم : « السّلام عليك . » گفت : « عليك السّلام ، يا ذا النّون » : پرسيدم : چگونه نام مرا دانستى ، و حال اين كه مرا نديده بودى ؟ گفت : « كَشف عن سرّي الحبيب ، فرفع عن قلبي حجاب العماء فعرّفني اسمَك . » محبوب از باطنم پرده برداشت پس پرده‌ى كورى را از قلبم بر طرف نمود ، اسم تو را به من شناسانده . گفتم : به مناجات خود ادامه بده ، « قالت : اسألك ياذا البهاء ! أن تصرِف عنّي شرّ ماأجد ، فقد استوحشتُ من الحياة ، ثمّ خرّت ميتةً . » ؛ ( گفت : اى صاحب حسن و زيبايى ! از تو مىخواهم كه شر آن چه را كه مىيابم از من دور بدارى كه به راستى از زندگانى احساس تنهايى و وحشت مىكنم ، سپس به صورت مرده به زمين افتاد . ) متحير ماندم . پير زنى حيران زده را ديدم . به او نگاه كردم . سپس گفت :
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 132 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)