حاصل شود بر تأليف كلام بليغ ، پس روشن شد كه هربليغى فصيح بوده ولى عكس آن يعنى هرفصيح بليغ نيست .
و نيز معلوم شد كه مرجع بلاغت به اينست كه از خطاء در اداء كردن معناى مقصود بايد احتراز نمود و كلام فصيح را از غير فصيح تشخيص داد .
شارح گويد :
بلاغت در متكلّم ملكهاى استكه بواسطهاش بر تأليف كلام بليغ قدرت حاصل مىشود .
پس از آنچه گذشت معلوم شد كه هربليغى چه كلام بوده و چه متكلّم باشد فصيح مىباشد .
و تعميم اطلاق بليغ نسبت بكلام يا متكلّم يا از باب استعمال لفظ مشترك در دو معنايش بوده و يا مبنى بر اينست كه لفظ بليغ را به [ كلّ ما يطلق عليه لفظ البليغ ] تأويل مىتوان برد .
و امّا وجه صحّت اين قضيّه موجبه كليّه يعنى كلّ بليغ فصيح اينست كه فصاحت در تعريف بلاغت بطور مطلق اخذ شده است .
سپس در ذيل [ و لا عكس ] مىگويد :
مقصود عكس لغوى است يعنى هرفصيحى بليغ نمىباشد زيرا ممكن است كلامى فصيح با مقتضاى حال مطابق نباشد و نيز ممكنست شخصى داراى ملكهاى بوده كه بواسطهاش بتواند از مقصود خود به لفظ فصيح تعبير كند ولى در عين حال كلامش با مقتضاى حال مطابق نباشد .
توضيح المباني في شرح مختصر المعاني (فارسى) — صفحة 158
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٥٨