مرخصى صادر فرمود و تأكيد نمود كه امشب از اين سرزمين خارج شو زيرا آخر سفر ما بلكه قبرستان من و جوانان من اينجا است ، چنانچه در اين صحرا بمانى تكليف برتو دشوار خواهد شد .
من پيش رفتم هردو دست مبارك امام عليه السّلام را بوسيدم و امانت و كرايه خود را گرفتم و با آقازادهها نيز خداحافظى كرده و شتران را پيش انداختم و راهى شدم ، در بين راه به ياد بند شلوار افتادم كه نتوانستم آن را به چنگ آورم از اين رهگذر سخت ملول گشتم و اين فكر دائم مرا آزار مىداد تا بالاخره تصميم گرفتم بهر قيمتى كه شده آن را بدست آورم ، لذا برگشتم در سمت شرقى كربلاء در آنجا گودى بود ، در آن كمين كردم و شترها را به چرا رها نمودم ، روز به انتهاء رسيد وقت عصر تنگ شد ديدم هوا تيره و تار گرديد ، باد سختى وزيد به قرص خورشيد نظر كردم ديدم مثل طشت سياه مىماند ، شترها از چرا بازماندند و در يك جا جمع شده اشگهايشان از چشمها مىباريد ، نعره مىزدند ، با خود گفتم البته حادثه عظيمى در عالم رخ داده كه زمين مىلرزد و آسمان خون مىبارد هرچه خواستم خوددارى كنم نتوانستم لذا شترها را به يكديگر بستم و روى به نينوا آورده ديدم لشگر از كربلاء حركت كرده و مىروند ، پرسيدم چه خبر است ؟
گفتند : اهل كوفه و شام امام همام را كشتهاند و اكنون عيال او را با سرها به كوفه مىبرند به طرف قتلگاه رفته نظر به تنهاى پاره پاره و ابدان قطعه قطعه نمودم كه بدون غسل و كفن به روى خاك مانده بودند در بين آنها گردش كردم تا چشمم بربدن چاك چاك و قطعه قطعه سلطان دين افتاد كه عريان به روى خاك مانده و در آن تاريكى نور از آن جسد مىتابيد به حدّى كه برنور ماه راجح بود ، خوب نگريستم آن شلوار كه بند قيمتى داشت در برحضرت بود و چند گره داشت ، خوشحال شدم جلو رفته ترسان و لرزان در كار گشودن آن بند برآمدم ناگاه ديدم دست راست حضرت بلند شد و به روى بند گذارد ، من ترسيدم از جا جستم و
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 763
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٧٦٣