تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
انّه عليه السّلام اقبل الى امّ كلثوم و قال لها : يا اختاه اوصيك بولدى الاصغر فانّه طفل صغير و له من العمر ستّة اشهر . امام غريب در ميان تمام بانوان رو به امّ كلثوم خاتون نموده و فرمودند : خواهر وصيت مىكنم تو را درباره پسر شيرخواره‌ام على اصغر كه در مراعات حالت او سعى كنى و در حفظ او بكوشى زيرا كه او طفل صغيرى است كه شش ماه از عمرش گذشته . امّ كلثوم سلام اللّه عليها عرضه داشت : برادر سه روز مىگذرد كه اين طفل آب و شير نچشيده پس خوب است شما از اين گروه برايش شربت آبى بطلبيد تا از تشنگى نميرد . حضرت فرمودند : بياور طفل شيرخواره را . طفل را آورده و بدست امام عليه السّلام سپردند ، امام عليه السّلام سوار شدند و عباى مبارك بدوش كشيده و آن طفل را در زير آن گرفتند كه مبادا حرارت و سوزش آفتاب سبب زيادتى عطش و التهاب آن شيرخوار شود بارى حضرت روى به ميدان آوردند . راوى گفت : امام عليه السّلام از اوّل طلوع آفتاب تا آن وقت مكرّر به خيمه رفتند و به ميدان آمدند و در هردفعه چيزى از براى اتمام حجّت آوردند يك بار قرآن را آورده و فرمودند : اى قوم آيا اين قرآن نيست كه برجدّ من نازل شده يا من پسر پيغمبر شما نيستم بار ديگر عمامه پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را برسر نهاده و فرمودند : اى قوم آيا اين عمامه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و اين زره آن سرور و اين شتر سوارى جدّم نيست ؟ مىگفتند : چرا . دفعه ديگر به ميدان آمدند و اظهار حسب و نسب خود را كرده و دفعه ديگر با خواندن خطبه و نصيحت و موعظه اتمام حجّت فرمودند و بار ديگر ديدند حضرت عبا برسر كشيده و روى به معركه آوردند ، با خود گفتند : خدايا اين بار