تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
بيائيد اين حاجت برادرم را برآوريد و نصيحت مرا بپذيريد . آن بىحيا مردم نصايح سودمند باب المراد را شنيدند بعضى به گريه درآمدند و برخى ساكت بودند و جمعى به كنارى رفتند و از مركب به زير آمدند خاك بسر مىريخته و اشگ مىباريدند . شعر
شد نفس‌ها بند اندر سينه‌ها * مشتعل شد برگروهى كينه‌ها چونكه حرفش را جوابى كس نداد * غير اين منطق زبانى برگشاد
فرمود اى گروه بىانصاف اگر اين كار را هم نمىكنيد پس قدرى از اين آب كه مهريّه مادرش فاطمهء زهرا است به او بدهيد كه اطفال خردسال او هلاك نشوند . از اين سخن لشگر بيشتر به گريه درآمدند ، شمر با شبث بن ربعى از لشگر جدا شدند به نزد ماه بنى هاشم آمدند آهسته گفتند : اى پسر ابو تراب برو به برادرت بگوى اگر تمام عالم را آب فروگيرد و در تصرّف ما باشد قطره‌اى از آن نه به تو و نه به اهل و اطفالت خواهيم رساند مگر سر اطاعت در مقابل امام زمان يزيد بن معاويه فرود آورى . قمر بنى هاشم مأيوس شد برگشت و خدمت برادر آمد و حكايت را بازگفت . حضرت سر به زير انداخت و آنقدر گريست تا گريبانش از اشگ تر شد و قمر بنى هاشم نيز ايستاده و مىگريست لشگر هياهو مىكردند و دشنام و ناسزا مىگفتند كه در آفتاب سوختيم چرا به ميدان نمىآئيد و از ميان خيمه شيون زنان و ناله العطش طفلان بلند بود ، عبّاس از جان سير و از عمر و زندگى به تنگ آمده بود