مبارزه آماده شد .
احمد بن حسن جوانى نيكوخصال و زيباروى بود ، خدمت عموى مهربان آمد و عرضه داشت :
عمو جان برادرانم رفتند و خدمت پدر رسيدند مرا نيز مرخص فرمائيد كه بدنبال ايشان بروم .
امام حسين عليه السّلام با چشم اشكبار به او اجازه فرمود ، احمد پس از گرفتن اجازه با جوانان و مخدّرات خداحافظى كرده روى به ميدان نهاد و اين رجز را انشاء فرمود :
انّى انا نجل الامام بن علىّ * اضربكم بالسّيف حتّى يقلل
نحن و بيت اللّه اولى بالنبىّ * اصعنكم بالرّمح وسط القسطل
سپس نيزه بدست گرفت مبارز خواست و در معركه جلادت و ميدان شجاعت هشتاد نفر از آن گروه بىدين را به جهنم فرستاد و از اثر گرمى بسيار هوا و سوزش زخمها و عطش فوق العاده و گرسنگى مفرط حال آن بزرگوار مشوش شده بود ، ابو مخنف مىنويسد :
و قد غارت عينا فى امّ رأسه من شدّة العطش يعنى چشمهاى آن نوجوان از شدّت تشنگى به كاسه سر فرورفته بود بطورى كه ديگر تاب ماندن در ميدان و طاقت جنگ كردن را نداشت خدمت عمّ بزرگوار خود آمد عرض كرد : يا عمّاه هل من شربة من الماء ابردبها كبدى ؟
آيا مىشود از يك شربت آب جگر تفتيده خود را خنك كنم ؟
امام عليه السّلام كه تشنهتر از برادرزاده بود فرمود :
اصبر قليلا حتّى تلقى جدّك رسول اللّه فيسقيك ز شربة من الماء لا تظمأ بعدها ابدا ، يعنى اندكى درنگ كن تا جدّت رسول خدا را ملاقات كنى پس آبى به تو بچشاند كه هرگز تشنه نشوى احمد كه ديد از آب دنيا قسمتى ندارد با جگرى