تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
جوانان بنى هاشم از شرم اين سخن بجاى آب ، آب شدند و در پيچ و تاب افتادند ، شاهزاده عالم امكان نورديدهء پير و جوان شبيه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جناب على اكبر از ميان همه پيش آمد خدمت پدر سر فرود آورد عرض كرد : انا اتيك بالماء اى پدر بزرگوار مرا با اين خدمت سرافراز فرما كه بهمّت و الا براى برادرم آب مىآورم . حضرت لاعلاج فرمود : امض بارك اللّه فيك آفرين خدا برتو باد ، نورديده برو و برادرت را بفرياد برس ، پس آن وارث صولت اسد الله الغالب دامن پردلى بركمر زده مهيّاى كارزار شد ، پس مشگ خالى خشگيده‌اى آوردند آن دلير آن را به دوش گرفت و با همان هيئت روى به شريعه فرات آورد به قهر و غلبه وارد شريعه شد مركب برآب راند موج آب زير ركاب را گرفت با چشم پراشگ مشگ را پر كرد و با لب تشنه از شريعه بيرون آمد و به طرف خيام حركت كرد ، همين كه خدمت امام عليه السّلام رسيد عرض كرد : يا ابه الماء لمن طلب اسق اخى و ان بقى فصبّه علىّ فانّى و اللّه عطشان ، بابا جان اينك آب به هركه مىخواهى بده ، اوّل برادر شيرخوارم را سيرآب كن ، اگر چيزى ماند به من جرعه‌اى بچشان كه به ذات خدا به دريا قدم نهادم و خشك لب بيرون آمدم ، گفتم اوّل پدر و خواهر و برادرم بنوشند بعد اگر ماند قسمتى به من مرحمت شود . امام عليه السّلام از فتوت جوان خود به گريه درآمد ، على اصغر را طلبيد ، آن طفل معصوم را آوردند .
لب كبود از تشنگى رخساره نيلى از عطش * چشم برگودى نشسته كرده غش آن ماه‌وش
حضرت در خيمه نشست و آن طفل را به روى زانو نشاند سر مشگ را باز كردند قدرى نزديك لب خشك آن معصوم مظلوم آوردند كه ناگاه از لشگر مخالف تير زهرآلودى آمد و به گلوى نازك آن طفل رسيد آب از گلو فرونرفته حلقومش دريد و مهر از آب بريد روى دست پدر مانند مرغ سركنده دست و پا