محسوب مىشده .
بارى اين بزرگوار با دلى پرغم و قلبى آكنده از حزن و اندوه خدمت امام آمد اجازه ميدان گرفت و عرضه داشت : السّلام عليك يابن رسول اللّه مىخواهم خدمت جدّت رفته شكايت اين قوم را بنمايم آيا اذن مىدهى ؟
حضرت فرمودند : مأذونى .
در هيچيك از كتب مقاتل ذكر نشده كه اين بزرگوار سواره به ميدان رفته يا پياده بهرصورت وقتى به وسط ميدان رسيد اين رجز را خواند :
انا برير و ابى خضير * يعرف فينا الخير اهل الخير
اضربكم و لا ارى من ضير * كذاك فعل الخير من برير
سپس برآن قوم مكّار و از خدا بىخبر حمله كرد بهرطرف كه رو مىكرد سرها از بدن جدا مىنمود چنان رزمى كرد كه بهرام فلك را حيران و مريخ خنجرگذار را واله نمود ، لشگر كوفه و شام از اطرافش كناره گرفتند ، پيوسته مىجوشيد و مىخروشيد و اين عبارات را مىفرمود :
اقتربوا منّى يا قتلة المؤمنين ، اقتربوا منّى يا قتلة اولاد البدريين .
يعنى : اى كشندگان مؤمنان چرا فرار مىكنيد پيش بيائيد تا سزاى شما را بدهم ، اى كشندگان اولاد بدريين كجا مىرويد نزديك آئيد تا جزاى شما را بدهم .
در اين هنگام از لشگر كوفه نامردى بنام يزيد بن معقل جلو آمد و در مقابل برير ايستاد و گفت :
اشهد انّك من المضلّين گواهى مىدهم كه تو از جمله گمراهانى .
برير فرمود : شهادت تو فاسق و فاجر نفعى ندارد اگر راست مىگوئى با هم مباهله مىكنيم در همين مقام از خدا بخواهيم تا حق و باطل را از هم مشخص كند و باطل به دست حق كشته شود .
يزيد بىعقل راضى شد ، پس با هم درآويختند ، اين معقل شمشيرى حواله برير