تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
بيت
كوى عشق است درد و زخم بلا پىدرپى * كو حريفى كه قدم در سر اين كوى نهد
اهل شام و عراق كه نام آن بيگانه آفاق را شنيدند همه به واهمه افتادند ، يكى از رؤساى كوفه و نامداران عرب كه او را نصر بن كعب مىگفتند مركب برانگيخت در مقابل زهير آمد و او به زبان بريده ابواب نصيحت گشود گفت : اى شجاع نامور از ولى نعمت خود عبيد اللّه بن زياد دور ماندى مىدانم از خجالت روى آمدن به حضور امير را ندارى بيا من تو را نزد امير ببرم و تو را از خارستان فقر و عنا برهانم . زهير دلير مثل شير خشمگين نعره از جگر برآورد و گفت : اى ولد الزنا از گلستان خدمت سلطان دنيا و آخرت گلهاى معرفت چيده‌ام و تو خبر ندارى اين بگفت شمشير آتشبار به فرقش نواخت تا خانه زين شكافت دو نيمه‌اش ساخت . برادر نصر بنام صالح بن كعب به طلب خون برادر به ميدان آمد و زهير را دشنام داد زهير فرصت نداد نيزه خطى حواله آن بدكردار نمود ، صالح به يك طرف اسب ميل كرد تا نيزه زهير را از خود دور كند ، اسبش رم كرد او را سرنگون ساخت ، پايش در ركاب ماند مجال پياده شدن نداشت ، اسب در جست‌وخيز بود و لگد مىپرانيد صالح از ضرب لگد اسب تمام استخوانهايش خورد شد . بعد از صالح ، طالح پسر بدگهرش به ميدان آمد به انتقام خون پدر و عمو بناى گفتگو نهاد هنوز كلام در ذهن داشت كه زهير دلاور با نيزه چنان برنافش زد كه نوك سنان از پشتش بيرون آمد و بجهنم و اصل شد . به همين نحو جمع كثيرى را به بئس المصير فرستاد ، پسر سعد رو به حجر بن حجار كرد و گفت :