تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
حضرت فرمودند : از او بپرسيد چه مىخواهد ؟ ابو ثمامه صائدى به سرعت خودش را به او رساند گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم به اين خيمه وارد شوم و اشاره به سراپرده جلال و باعظمت امام عليه السّلام نمود . ابو ثمامه فرمود : بسيار خوب ولى با سلاح نمىتوانى داخل شوى ، سلاح از تن درآور بعد وارد شو . گفت : اين كار را نكرده و سخن تو را نمىشنوم ، بلكه با همين حال داخل مىشوم . ابو ثمامه فرمود : من تو را خوب مىشناسم ، اگر مىخواهى بيائى بايد من قبضه شمشير تو را در دست داشته باشم تا تو سؤال و جواب كنى و برگردى . آن نانجيب خنديد و گفت : آن دست اين قبضه را نمىتواند بگيرد . ابو ثمامه گفت : پس مطلب خود را بگوى تا من خدمت امام عليه السّلام عرض كرده و جواب بازآورم و الّا لا ادعك تدنوا فانّك فاجر و الّا نمىگذارم نزديك شوى زيرا تو فرد فاجر و كافر هستى . پس آن ناپاك ابا كرد و گفت : چرا اين همه از يك تن واهمه داريد ؟ ابو ثمامه فرمود : اى كافر مثل بارگاه امام مثل كعبه است كه بايد با احترام در آن داخل شد ، با اسلحه نمىتوان در آن درآمد ، لازم است اسلحه از خود دور سازى تا به آن آستان راه بيابى . گفت : برمىگردم و پيغام خود را به تو نمىدهم . ابو ثمامه فرمود : به جهنم برگرد . آن نانجيب همچون خرس تيرخورده برگشت و نزد پسر سعد ملعون رفت و آنچه واقع شده بود را گزارش داد در مقتل ابى مخنف آمده فانفذ عمر بن سعد رجلا آخر پس ابن سعد مردى ديگر كه نامش خزيمه بود پيش طلبيد و به او گفت :