گفت : شهر پرآشوب است ، اينقدر بدانيد كه از كوفه بيرون نيامدم مگر آنكه ديدم مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشتند و رأيتهما يجّران بارجلهما فى السّوق به چشم خود ديدم پاهاى هردو را بسته بودند و در ميان بازارها مىكشيدند ، اين بگفت و جدا شد ، ما نيز برگشتيم به حضرت پيوستيم ، همراه قافله سالار آمديم تا به منزل رسيديم و آن منزل را ثعلبيّه نام بود اردوى همايونى نزول اجلال نمود ، حضرت در سرادق جلال قرار گرفت ياران و ياوران ، شهزادگان آزادگان در حضور مهر ظهورش حلقه زدند ، بعضى ايستاده و بعضى نشسته ، ما نيز وارد سراپرده امام با احترام شديم ، سلام كرديم و نشستيم ، عرض كرديم .
فداى تو شويم ، عندنا خبر ان شئت حدثناك علانية او ان شئت سرّا
شعر
شها در جهان كامرانيت باد * ز احباب خود شادمانيت باد
ذكا و خرد رهنمون تو باد * ظفر يار و دشمن زبون تو باد
تازه خبرى نزد ما هست اگر مىفرمائى آشكارا در حضور ياران عرضه بداريم و الّا در خلوت به عرض حضرت برسانيم .
فرد
مرا رازى است اندر دل اگر گويم زبان سوزد * اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد
حضرت نگاهى به ما و نظرى به اصحاب نمود و فرمود : ميان من و اين جماعت چيزى پوشيده و پنهان نيست خلوت ز اغيار بايد نى ز يار ، مىدانم مىخواهى چه بگوئى ولى آشكارا بگو .
عرض كردند مولى أرأيت الرّاكب الذى استقبلك عشىّ امس آن سوار نبود كه ديروز عصر از جلوى ما درآمد ، از سمت كوفه مىآمد چون شما را ديد از جادّه منحرف گرديد و شما مىخواستيد او را ملاقات كنيد نشد فرمود : چرا .