حجاه و لا مذحج اليوم ( اى طائفه مذحج كجائيد مگر يك مذحجى در اين شهر امروز نيست به فرياد من برسد ) و آنقدر فرياد كرد و اقوام خود را خواند ولى كسى به فريادش نرسيد از روى حميّت و غيرت قوّت كرد بند را از بازوهاى خود همچون تار عنكبوت گسيخت مانند شير از بند جسته مىغرّيد و فرياد مىزد اى بىهمّت مردم كارد يا شمشير و يا عصائى به من برسانيد تا اين ناپاكان را به سزاى اعمالشان برسانم ، اراذل و اوباشها كه اسلحه داشتند براو هجوم آورده و دوباره دستگيرش كردند ، بازوانش را محكم بسته و در بازار نشاندند ، ابن زياد غلام زشترو و بدمنظرى داشت به نام رشيد كه برخى از اهل ذوق در وصفش گفتهاند :
چو ديو دوزخى عفريتروئى * چه زاغ گلخنى بيهودهگوئى
دهانش را كسى ناديده برهم * لبش از زشتگوئى نافراهم
رشيد شمشير كشيد گفت : اى هانى گردنت را بكش و راست نگهدار مىخواهم با اين تيغ بزنم .
هانى گفت : آنقدر سخى نيستم كه در كشتن خود كمك كنم .
آن غلام بدسيرت و زشتكردار ضربتى زد ولى كارگر نشد ، هانى رو به درگاه قاضى الحاجات نمود و عرض كرد الى الله المعاد ، اللّهم الى رحمتك و رضوانك .
شعر
خدايا حال زارم را تو دانى * كه هانى شد فداى ميهمانى
ببر روح مرا بررحمت خويش * كه از مردن ندارم هيچ تشويش
اميدم بود چندى چشم امّيد * گشايم برجمال شكل توحيد
كمر بندم بجا ، آرم وفا را * كنم يارى عزيز مصطفى را
دريغا ز آرزويش زار مردم * بمردم آرزو در خاك بردم
كه آه اى بخت نافرمان چه كردى * به دردم مىكشى درمان چه كردى
من و راه عدم كانجام كس نيست * ره من تا عدم جز يك نفس نيست