صبا برو بسوى مكّه عرضه ده به حسينم * كه اى شهنشه ايجاد شهريار غريبان
مكن به كوفه تو زنهار رو كه از پس كشتن * به خاك كس نكند دفن جسم زار غريبان
هزار حيف نديدم رخ تو در دم آخر * كه من غريبم و بودى تو غمگسار غريبان
در مقتل ابى مخنف آمده كه مسلم از جلّاد تمنّا كرد تا دوگانهاى بجا آورد بعد او را بكشد آن قسى القلب گفت مأذون نيستم ، مسلم باز گريه براو مستولى شد .
مرحوم مفيد در ارشاد مىفرمايد : ابن زياد گفت : كو آن كسى كه مسلم برسر او ضربت زده ، فى الحال بكر بن حمران حاضر شد .
ابن زياد گفت : مسلم را ببر به بام و گردنش را بزن ، آن ناپاك جناب مسلم را به بام برد و سرش را بريد و جسدش را از بام قصر به زير انداخت ، سر را برداشت و به حضور ابن زياد برد امّا مىترسيد و بدنش مىلرزيد .
مرحوم سيّد در لهوف مىنويسد : ابن زياد گفت : ما شأنك يعنى چرا اين گونه ترسان و هراسانى گفت اى امير در آن ساعت كه خواستم سر مسلم را جدا كنم مرد سياهپوش و غضبناكى را ديدم كه در پيش رو ايستاده ، انگشت به دندان گرفته چنان ترسيدم كه هرگز چنين نترسيده بودم .
ابن زياد گفت : هيچ خبر نبوده خيال تو را برداشته كه به وحشت افتادى .
مسعودى در مروج الذهب مىنويسد : چون بكر بن حمران از بالاى قصر به حضور ابن زياد آمد ، ابن زياد پرسيد : كشتى ؟
گفت : بلى .
پرسيد : چون او را به بام بردى چه مىگفت ؟ آيا التماس نكرد ؟
گفت : نه ، بلكه تكبير مىگفت و تسبيح مىكرد و استغفار مىنمود چون پيش