بفهماند كه هر بخشى از موّاد آن دستگيرهء بخش ديگر است . و يكديگر را نگه مىدارند .
التحمت عرى اشراجها . خ 90 ص 242 س 6
اشْراط
: م . شرط : نشانه ، علامت ، ابتداى هرچيز . ر . ش ر ط من اشراطها . خ 189 ص 640 س 5
اشْراق
: روشن شدن ، درخشيدن ، برآمدن آفتاب . ر . ش ر ق - اشراق ، مصدر باب افعال است .
من اشراق نورها . خ 154 ص 484 س 6
اشْراك
: م . شرك : تور شكار ، دام . ر . ش ر ك - اشراك ، جمع شريك نيز هست .
اتخذهم له اشراكا . خ 7 ص 59 س 6 نصب للناس اشراكا . خ 86 ص 214 س 2
اشْرَجَ
: به طور مرتّب چيد . مص . اشراج ر . ش ر ج - اشرج ، فعل ماضى مفرد مذكّر غايب از باب افعال است .
اشرج قصبه . خ 164 ص 532 س 2
اشْرَطَ
: آماده ساخت ، فراهم كرد . مص . اشراط ر . ش ر ط - اشرط ، فعل ماضى مفرد مذكر غايب از باب افعال است .
قد اشرط نفسه . خ 32 ص 107 س 7
اشْرِعَتْ
: بسيار افراشته شود . مص . اشراع ر . ش ر ع - اشرعت ، فعل ماضى مفرد مؤنث غايب از باب افعال است . در اينجا به وسيلهء حرف شرط ( لَوْ ) معنى مضارع يافته است .
لو اشرعت الاسنة . خ 180 ص 586 س 8
اشْرف
: بزرگوارتر ، شريفتر . ر . ش ر ف - اشرف ، بر وزن افعل ، صفت تفصيلى است . در اينجا چون به كلمهء بعدى خود اضافه شده معنى صفت عالى ( شريفترين ، بزرگوارترين ) يافته است .
اشرف الغنى . ك 33 ص 1103 س 3