و سرخى چشم و خنده و فرح و عظم نبض و سرخى قاروره . علاجش فصد رگ اكحل « 1 » كه رگ هفت اندام مىگويند . غذا ماش رشته به گوشت برّه و بزغاله و از ميوهها خربزه و هندوانه و سيب و انار و امرود و شفتالو . شربت از عنّاب و گاو زبان و تخم كاسنى « 2 » و بادرنجبويه و بعد از نضج مادّه مطبوخ از اين اجزا بدهند : عنّاب پنجاه عدد ، سپستان « 3 » پنجاه عدد ، شاهتره « 4 » پنج درم ، هليلهء « 5 » سياه سه درم ، گاو زبان سه درم ، گل سرخ چهار درم ، سناى مكّى « 6 » پنج درم ، بسفايج « 7 » سه درم « 8 » ، افتيمون « 9 » سه درم ،
هامش
( 1 ) . اكحل ( رگ تن ) : اين رگ ميان باسليق و قيفال جاى دارد . اكحل اسم عربى است ، ولى باسليق و قيفال معرّبند .
( مفاتيح العلوم ، ص 149 ) .
( 2 ) . كاسنى : گياهى كه به تازى هندبا گويند و قسمى از آن دوايى و قسمى مزروع و برگهاى آن مأكول . ( ناظم الاطباء ) .
( 3 ) . سپستان : لغت فارسى است . به عربى دبق و به هندى لسوره نامند و معنى سپستان اطباء الكليه است به جهت نفع آن از براى كليه و آن را مخاطه و مخاطيا نيز نامند . ( مخزن الادويه ، ص 419 ) .
( 4 ) . شاهتره ( شاهترج ) : به لغت رومى « گنگيديون » گويند و ديسقوريدس گويد : شاهترج نباتى است كه منبت او در بلاد شام بود و به زمين قليقاء بود و به گرز دشتى ماند ، جز آنكه از گرز دشتى نبات او باريكتر بود و تلخى در او زيادت باشد و او را پخته و خام بخورند و به هندوى او را پاپله و پايره هم گويند و به زابلى « تشنك » گويند . ( صيدنه ، ص 410 ) برخى از عوام آن را با « بادرنجبويه » يكى مىدانند . ( ر ك : صيدنه ، ص 113 ) .
( 5 ) . س : اليله ؛ هليله : و بهتر آن زرد و خرد باشد و خام و هليلهء سياه و آن خردتر از مجموع . . . و بهترين همه آن است كه صلب و گران و در تك آب نشيند . جمع اصناف آن بارد است در اوّل و يابس است در ثانى . . .
( اختيارات ، ص 451 ) .
( 6 ) . سپستان : لغت فارسى است . به عربى دبق و به هندى لسوره نامند و معنى سپستان اطباء الكليه است به جهت نفع آن از براى كليه و آن را مخاطه و مخاطيا نيز نامند . ( مخزن الادويه ، ص 419 ) .
( 7 ) . شاهتره ( شاهترج ) : به لغت رومى « گنگيديون » گويند و ديسقوريدس گويد : شاهترج نباتى است كه منبت او در بلاد شام بود و به زمين قليقاء بود و به گرز دشتى ماند ، جز آنكه از گرز دشتى نبات او باريكتر بود و تلخى در او زيادت باشد و او را پخته و خام بخورند و به هندوى او را پاپله و پايره هم گويند و به زابلى « تشنك » گويند . ( صيدنه ، ص 410 ) برخى از عوام آن را با « بادرنجبويه » يكى مىدانند . ( ر . ك : صيدنه ، ص 113 ) .
( 8 ) . س : اليله ؛ هليله : و بهتر آن زرد و خرد باشد و خام و هليلهء سياه و آن خردتر از مجموع . . . و بهترين همه آن است كه صلب و گران و در تك آب نشيند . جمع اصناف آن بارد است در اوّل و يابس است در ثانى . . .
( اختيارات ، ص 451 ) .
( 9 ) . افتيمون : دوايى است معروف و آن شكوفهء نباتى باشد كه به سعتر مىماند و طبع آن گرم است . آن را به عربى سبع الشعرا خوانند و آن سرخرنگ و تيزطعم است . ( برهان قاطع ؛ قانون ، ج 2 ، ص 66 ) .