دارم بىدينان شديدا با من معارضه دارند ، براى اينكه آرزوى آنها محو مبانى ديانت است ( و اين آرزو را بگور خواهند برد ان شاء الله ) و عوام متظاهرين به ديانت ، چون از مبانى شرع بىخبر هستند و تقاليد موروثه و عادات مضرّه را از دين مىدانند ، شديدا به من تهاجم مىنمايند ؛ و بعضى از معممّين تهران ، چون از حقيقت دين اسلام بىخبر هستند و مانند عوام ، دين را عبارت از عادات فاسدهء محيط مىدانند ، با من مشغول مبارزه هستند و احدى را نيافتم كه حقايق شرع را بداند يا اينكه به صراحت و شجاعت ، آن را بيان كند ؛ و همه آرزو دارند كه من در تهران نباشم و به خارج از تهران تبعيد شوم . البته ماندن در تهران با چنين وضعى زيان شخصى بزرگى براى من وارد مىسازد و خارج شدن از آن ، كمال سعادت است . شايد در ولايات ، مسلمان بيابم كه علم داشته باشد و غير از نظر حق ، منظورى نداشته باشد :
« رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً » .
« 1 » مجتهدين و مقلّدين همه مىدانند كه به جز علّام الغيوب احدى احاطه به مصالح و مفاسد ندارد ؛ ديگر حق ندارند صلاحبينى و مصلحتانديشى بر ضد احكام او بنمايد . و مىگويند راست است خدا اباحهء كشف وجه و كفين و قدمين كرد و لكن ما اگر اين حكم را اشاعه بدهيم ، موجب ازدياد فحشا مىشود ؛ پس بايد مخفى و مكتوم بداريم . اگر اين حكم ، موجب انتشار فحشا بود ، هرگز علام الغيوب آن را تشريع نمىكرد ؛ و اگر ما براى ذات پروردگار صلاحبينى بكنيم و از دستور او خارج بشويم ، خودمان را در مقابل او قرار مىدهيم :
« فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً » ،
« 2 »
« قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ »
« 3 » كى ستمكارتر است از كسى كه به خدا دروغ ببندد و بگويد من حكمى را نازل خواهم نمود ، مانند حكمى كه خدا نازل كرده است .
چند نفر كه خودشان را اهل علم مىدانند ، با من مذاكره كردند ؛ بعد از اينكه از روى دليل ، ثابت نمودم كشف وجه و كفين مباح است ، گفتند كه ، راست است ، امّا ما نبايد بگوييم ؛ زيرا اين حكم موجب تجرّى مردم و انتشار فحشا است . نمىدانند كه اين سخن اعتراض بر خدا و رسول مىباشد و لازمهء آن كفر و الحاد است . خدا كه حكم كرده ، چه حقّى دارد كسى ، در مقابل حكم او اعتراض بنمايد و سر تسليم فرود نياورد :
« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ » ؛
« 4 » كسى اگر تسليم محض احكام الهى نشود ، از اهل ايمان نيست :
« فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا
هامش
( 1 ) . نساء ، 75
( 2 ) . انعام 144 ، اعراف ، 37
( 3 ) . انعام ، 93 .
( 4 ) . احزاب ، 36