تمسخر - مىگويد :
تو مىگويى قيامت هم شلوغ است * تمام حرفِ ملّاها دروغ است ؟
برو يك روز بنشين پاى منبر * مسائل بشنو از ملّاى منبر
ايرج در ادامهء داستان ، كيفيت فريب دادن آن زن را چنين بيان مىكند :
چو اين ديدم لب از گفتار بستم * نشاندم باز و پهلويش نشستم
گشودم لب به عرض بىگناهى * نمودم از خطاها عذرخواهى
دوباره آهنش را نرم كردم * سرش را رفتهرفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلا نبردم * ولى آهسته بازويش فشردم
بديدم من به عكس آن ماه رخسار * تحاشى مىكند اما نه بسيار
تغيّر مىكند اما به گرمى * تشدد مىكند اما به نرمى
گشادم دست بر آن يار زيبا * چو ملّا بر پلو مؤمن به حلوا
چو گل افكندمش بر روى قالى * دويدم زى اسافل از اعالى
به دو گفتم تو صورت را نكو گير * كه من صورت دهم كار خود از زير
اين داستان ادامه مىيابد تا آنكه :
ولى چون عصمت اندر چهرهاش بود * از اول تا به آخر چهره نگشود
دو دستى پيچه بر رخ داشت محكم * كه نايد چيزى از مستوريش كم
پايان داستان ، طبعا تأكيد بر همان نكتهاى است كه گذشت ؛ يعنى بين چادر و عصمت ملازمهاى وجود ندارد . « 1 » در رسالههايى كه به دفاع از حجاب نوشته شده ، به تفصيل پاسخ
هامش
( 1 ) . امير الشعراى نادرى ، شاعر آستان قدس همان زمان اين اشعار را در پاسخ ايرج ميرزا سرود : ( تذكرهء مدينة الادب ، محمد على مصاحبى « عبرت ) ، انتشارات كتابخانهء مجلس ، 1376 ش ج 1 ، ص 403 )ايا شهزادهء پاكيزه منظر * كه شد شعر روانت روحپرور
ممالك را جلالى نيست جز تو * به ملك اهل كمالى نيست جز تو
تو اى ايرج منوچهرىّ عصرى * كليد قفل گنج عزّ و نصرى
ز عارف نامهاى كانشاد كردى * دل اهل سخن را شاد كردى
همه اشعار تو درّ ثمين است * ولى برخى از آن غثّ و سمين است
ز عارف آنچه بد گفتى بجا بود * كه اين عارف سزاوار هجا بود
ولى حرف حجاب اى شاهزاده * ترا عزّ و شرف بر باد داده
در اوّل بس نكو گفتى سخن را * ولى بد خواندى آخر اين دهن را
تويى گر از حجاب اينگونه بيزار * زن خود بىحجاب آور به بازار
تو اى شهزاده گر از اهل هوشى * كنى در امر نسوان پردهپوشى
حجاب زن كه از عهد قديم است * خدا را نصّ قرآن كريم است
به قدح بىحجابان گفته استاد * هر آنچه ديده بيند دل كند ياد