تا چند بين مردم يك خانواده جنگ * اين خود حكايتى است كه بايد ز ما شنيد
ايران غريق خون شده اى ناخلف پسر * شرمى كن و به ماتم مادر مگير عيد
نام بزرگ كشور ايران باستان * آلوده شد به ننگ از اين ملّت پليد
ما از نژاد خالص ايران نزادهايم * ايران چنين نهال خبيثى بپروريد
پيوند اين درخت گرفت از درختها * گويى ز هفت جوش خداوند آفريد
اين آب و خاك ديده بسى رنگها ولى * رنگى بدين پليدى و زشتى به خود نديد
كو دست انقلاب كه از بيخ بركند * بوسيده ريشهاى كه چنين شاخ از او دميد
كو پنجهء هنرور بازوى زورمند * تا نخل بارور بنشاند بجاى بيد
تا كى نشسته همچو سگان پارس مىكنى * بايد چو شير دشمن بدخواه را دريد
يا سَر بِبُر ز دشمن و يا تن به مرگ ده * يا بايدت فروخت وطن يا وطن خريد
آباد اين خراب نشايد به حرف كرد * اين قفل بسته باز نگردد بدين كليد
خلق از زبان من به فغان من ز دست خلق * بايد كه دست خلق و زبان مرا بريد
بايد بريد دست و زبانى كه هيچ نيست * بر حال خويش و جامعهء خويشتن مفيد
بارى اكنون كه كار بدبختى ما مردم ايران بدين جا كشيده ، بر منطوق كريمهء
« ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ » ؛
« 1 » يعنى غلبه نموده فساد در صحراها و خشكىها و درياها ، به سبب اعمال و قبايحى كه مردمان مرتكب گشته و به دستهاى خود تخم بدىها و قبايح را افشانده ، و پاشيده ؛ بنابراين چارهاى جز الزام به ديانت و مؤدب شدن به آداب شريعت نباشد .
مگر به معجزه كوشد طبيب عيسى دم * و گرنه كار من خسته از عيادت رفت
بديهى و مسلّم بوده و هست ، ملّتى كه باخدا و پيغمبر و دين و ناموس خود خيانتكار و در عين حال طالب رستگارى و نيكبختى باشند ، اين آرزويى است محال ، و لا يزال چنين ملّت خوابى گرفتار چنگال دشمنان داخلى و خارجى ، و در دنيا بوزينهوار هر روزى بلكه هر ساعتى به حالى از احوال جلوه خواهد نمود ، به درجهاى كه خود عبث عبث خود را نشناسد و حيثيّتى براى خود قايل نباشد تا چه رسد به ارزش و قيمت نزد دشمنان و يا دوستان ؛ و در آخرت هم محكوم به فنا و هلاكت ابديّه خواهد بود :
« خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ » .
« 2 »
من لم يؤدّبه دين المصطفى أدبا * محضا تحيّر فى الأحوال و اضطربا
هامش
( 1 ) . روم ، 41
( 2 ) . حج ، 11