تا آخر ابيات « 1 » .
و اين حديث از ابن عباس نيز روايت شده و شيخ طبرسى رحمه الله روايت نموده از على بن محمّد عسكرى و در بعضى از سير و تواريخ نيز روايت شده كه آن مرد گفت : « پس چيست قضا و قدرى كه ذكر فرمودى ؟ » حضرت عليه السلام فرمود كه : امر به طاعت و نهى از معصيت و تمكين از فعل حسنه و معونت به نزديكى به سوى او و خذلان براى كسى كه نافرمانى او كرده و وعد و وعيد . همين است قضاى خداى تعالى در افعال ما و قدر او براى اعمال ما .
پس شيخ گفت : فرّجك اللَّه كه فرج دادى مرا يا امير المؤمنين « 2 » ! .
و خوب تشبيه نمودهاند حكايت افعال عباد و روابط آنها را به جناب كبريايى الهى ؛ شخصى كه بازى را تربيت مىكند و به طليه عادت مىدهد ، وقتى كه آن باز را پرانيد ، ظاهر است كه قدرت پرواز دارد . وقتى كه باز عود به طليه مىنمايد ، آيا به اختيار خود نبوده يا ملجأ به آن بوده است و نيز ظاهر است كه آمدن به طليه به عنوان الجا و اضطرار نيست ؛ بلكه به اختيار خود است . نهايت آنچه در رسانيدن آن باز شده و او را معتاد و مأنوس به آن طليه كرده ، في الجمله نه به عنوان اضطرار ، بلكه به عنوان اختيار مدخلى در عود باز به طليه دارد و في الجمله نموده و نمونه از نسبت افعال عباد و ربط آنها به آن جناب بارى - جلّ ذكره الأعلى - از تصوير اين معانى ، تصوّر و توهّم مىتوان كرد و به حمد اللَّه تعالى ، بعد از تعقّل و ادراك مراتب مذكوره ، ارباب انصاف را مجال ريبى در مذهب حقّ نمىتواند بود ؛ چه ، جاى آنكه تتبّع اخبار و احاديث متداوله در ميان شيعه و مطالعه كتب مبسوطه فضلاى طايفهء حقّه كرده شود و چون از تمهيد مقدمات مذكوره ، حقيقت مذهب حقّ و بطلان رويّت باطله معلوم شود . حال به عرض مىرساند كه معنى حديث مذكور ، اين است كه حقّ تعالى - جلّت آلائه - مىفرمايد كه : « خلق كردم خير را و جارى كردم آن را در دست هركه دوست داشتم او
هامش
( 1 ) . التوحيد ، صدوق ، ص 380 .
( 2 ) . الاحتجاج ، طبرسى ، ص 208 و 209 .