ملك الموت مىگويد : اى دوست خدا ! بىتابى نكن ، سوگند به كسى كه محمّد را برانگيخت ، من به تو از پدر مهربان اگر بالاى سرت مىآمد نيكوكارتر و مهربانترم ، دو ديده بگشا و ببين پس پيامبر و اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان عليهم السلام را نزد خود حاضر مىبيند .
به او مىگويند : اين پيامبر خدا و اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسين و امامانند كه دوستان و رفقاى تواند ، پس ديده مىگشايد و نظر مىكند . . . « 1 » .
حضور حضرت امام حسين عليه السلام در لحظهء مرگ
زمانى كه در شهر مقدس قم مشغول تحصيل علوم اسلامى و معارف اهل بيت عليهم السلام بودم ، گاهى براى ديدن پدر و مادرم به تهران مىآمدم .
در اين رفت و آمد با يكى از دوستان شهيد ، مجاهد فى سبيل اللّه نواب صفوى آشنا شدم و به وسيلهء او به جمعى پيوستم كه تعدادى از آنان به حق از اولياى خدا و بندگان خاص حق بودند و پيوستن به آن جمع براى من كه در سنين جوانى بودم بركات معنوى فراوان داشت و در تربيت و رشد معنوى و حالاتم بسيار مؤثر بود .
آن جمع مردمى با كمال ، مؤمن ، دانا ، عاشق اهل بيت عليهم السلام و در گريه و سوز و گداز براى مصايب آل محمّد عليهم السلام كم نظير بودند . يكى از آنان انسان باكرامت و بزرگوارى به نام حاج غلام على قندى بود .
روزى مرا به خانهاش دعوت كرد ، اتاقى را به من نشان داد و گفت اين اتاق را مدتها در اختيار نظام رشتى كه از منبرىهاى والاقدر و داراى سوز
هامش
( 1 ) - الكافى : 3 / 127 ، باب أن المؤمن لا يكره على قبض روحه ، حديث 2 ؛ بحار الأنوار : 6 / 196 ، باب 7 ، حديث 49 .