و جماعت اهل بيت را بايد گفت : به حقيقت و من آن نمىدانم كه كسى در خيال باطل مانده است ، آن مىدانم كه هر كه به محمّد ايمان دارد و به فرزندانش ندارد ، به محمّد ايمان ندارد تا به حدى كه شافعى در دوستى تا به حدى اهل بيت بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس كردند و او در آن معنى شعرى گفته است و يك بيت اين است :
لَوْ كانَ رَفْضاً حُبُّ آل محمّد * فَليَشْهَدِ الثَّقَلانِ إنّى رَافِضىٌ
كه فرموده است يعنى : اگر دوستى آل محمّد رفض است گو جملهء جن و انس گواهى دهيد به رفض من . . .
* * * نقل است كه يك بار داود طايى پيش صادق آمد و گفت : اى پسر رسول خداى ! مرا پندى ده كه دلم سياه شده است . . شما را بر همه خلايق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است .
گفت : يا ابا سليمان ! من از آن مىترسم كه به قيامت ، جدّ من دست در من زند كه چرا حقّ متابعتِ من نگزاردى ؟ اين كار به نسبت صحيح و به نسبتِ قوى نيست ، اين كار به معاملت شايستهء حضرت حق بود .
داود بگريست و گفت : بار خدايا ! آنكه معجون طينت او از آبِ نبوت است و تركيب طبيعت او از اصلِ برهان و حجت ؛ جدّش رسول است و مادرش بتول است او بدين حيرانى است ؛ داود كه باشد كه به معاملهء خود مُعجب شود . . .
* * * نقل است كه صادق را ديدند كه خزى گرانمايه پوشيده بود ، گفتند :
يابن رسُول اللّه ! لَيسَ هَذا من زىّ أهلِ بَيتِكَ ؟ « 1 »
هامش
( 1 ) - اى فرزند رسول خدا ! اين لباس زيبندهء اهل بيتت نيست .