در زمان بنىاسرائيل مردى داراى منصب قضاوت بود ، قاضى را برادرى بود شايسته و صالح و او داراى زنى بود متديّن كه بعضى از انبياى بنىاسرائيل از نوادهها و نتيجههاى او بودند !
امير بنىاسرائيل جهت انجام كارى به شخص مطمئنّى نيازمند شد ، چنين شخصى را از قاضى خواست قاضى گفت : امروز موثّقتر از برادرم كسى را نمىشناسم امير او را خواست ، آن مرد از اجابت خواسته امير كراهت داشت ؛ به قاضى گفت : از اين كه امر همسرم را ضايع بگذارم ناراحتم . امّا عذر او قبول نشد و مجبور به انجام مأموريت گشت .
به برادر گفت : امروز چيزى در زندگى من از وضع همسرم مهمتر نيست ، بجاى من از او نگهدارى كن و به برنامههاى زندگى اين زن خدايى توجّه داشته باش ، تا من از سفر برگردم !
مرد به سفر رفت . زن از شدّت اتصال به حق از خانه خارج نمىشد . قاضى گاه به گاهى به درب خانه مراجعه كرده و نيازهاى منزل را رسيدگى مىكرد .
روزى از آن زن متديّن درخواست نامشروع كرد . زن با كمال شدّت به او پاسخ منفى داد . قاضى او را تهديد كرد كه اگر خواستهام را نپذيرى به امير مىگويم زن در غيبت برادرم خيانت كرد . زن به او گفت : آنچه از دستت برآيد كوتاهى مكن ! !
قاضى شقى نزد امير ، از آن صالحهء عابده شكايت كرد . امير گفت : هرچه حكم شرع اقتضا مىكند در حق او اجرا كن !
قاضى نزد زن آمد و گفت : دستور رجم تو را دارم ، يا خواستهام را اجابت كن يا براى سنگسار شدن آماده باش . گفت : من به خاطر مولايم از اجابت خواستهء تو معذورم ، آنچه از دستت برآيد انجام بده !
زن را از خانه بيرون كشيد ، گودالى آماده كرد و با گروهى از مردم او را به عنوان زن زناكار سنگسار كرد ، به خيال خودشان زن از شدت سنگسار مرد ؛ او را رها كرده و به خانهها برگشتند . شب فرا رسيد ، زن در خود رمقى حس كرد ، از گودال درآمد و از شهرى كه در آن
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 94
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٩٤