[ وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ ]
.
و از سوى خدا آنچه را كه [ از عذابهاى گوناگون ] نمىپنداشتند ، آشكار مىشود .
پس از خواندن اين آيه شديدتر از مرتبهء قبل فرياد زد و غش كرده به روى زمين افتاد .
گفتم : از دنيا رفت ، نزديك شدم ديدم مىلرزد ، چون به هوش آمد گفت :
بدىهايم را به فضلت ببخش ، پردهء لطفت را به من بپوش ، به كرم وجهت از گناهم عفو كن ، زمانى كه در برابرت قرار گرفتم از من چشم بپوش .
به او گفتم : به آن كسى كه به او نسبت به خودت اميد دارى و بر او تكيه كردهاى با من حرف بزن . گفت : برو دنبال كسى كه سخنش براى تو منفعت دارد ، چه كار دارى با كسى كه گناهانش او را هلاك كرده ، من در اينجا تا خدا بخواهد هستم ، با ابليس مىجنگم ، او هم با من در جنگ است ، من كمكى براى پيروزى جز تو ندارم .
سپس به من گفت : مرا رها كن ، زبانم به خاطر تو از مناجات بازماند و قسمتى از قلبم به گفتگوى با تو ميل پيدا كرد ، از شرّ تو به خدا پناه مىبرم . آن گاه گفت : اى خدا ! مرا از سخطت پناه بده و به رحمتت بر من تفضّل كن .
به خود گفتم : اين عاشق خداست ، مىترسم او را از حال خوشش باز بدارم و به اين خاطر دچار عقاب حق شوم او را رها كرده و از آن مكان گذشتم « 1 » ! !
91 - هر نفسى مرگ را مىچشد
از يكى از نيكان و شايستگان نقل شده كه مىگويد :
در مسيرى مىرفتم ، به درختى رسيدم ، خواستم قدرى استراحت كنم ، بزرگى بالاى سرم رسيد و گفت : برخيز كه مرگ نمرده . سپس بىهدف و بدون توجه به مقصدى شروع
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 2 / 220 .