تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
نيكبخت آن دل آشفته كه از روزن داغ * بر گلستان غمش چشم تمنّايى هست مژده اى خار ره عشق كه اين شيفته را * طرف دامانى اگر نيست كف پايى هست اجل اينك بسرم تاخته جان مىطلبد * نا اميدش نكنم گر زتو ايمايى هست عشق بىجلوه حسنى نكشد ناز وجود * يوسفى هست به هر جا كه زليخايى هست
2 - طلبه‌اى فقير براى رفع نيازمندى خود به آن‌جناب رجوع كرد ، آن حضرت به او وعدهء كمك داد ، در بين نماز عشاى آن شب ، ستمگرى بىرحم با خنجرى تيز به فرزند جوان سيد حمله‌ور شد و سر او را از بدن جدا كرد ، فرداى آن روز براى تشييع جنازه تمام شهر نجف تعطيل شد ، سيد بزرگوار به دنبال جنازهء فرزندش حركت كرد ، آن طلبه مىگويد : من هم در تشييع شركت داشته و درد خود را فراموش كرده بودم عبور جنازه به رهگذرى تنگ افتاد كه جاى عبور دو سه نفر بيشتر نبود ، ناگهان با سيّد بزرگوار كه داغى سنگين بر جگرش نشسته بود مواجه شدم ، بدون اين كه كسى بفهمد كمك لازم را نسبت به من رعايت فرمود ، از قدرت صبر و حوصله و مقاومت و بردبارى آن حضرت تعجب كردم كه با چنين مصيبت سنگينى چگونه آرامش و حلم خود را حفظ كرده است ؟ ! ! آرى ، تجلّى ايمان و قدرت معرفت و اوصاف حسنه در اولياى الهى چنان قوى است كه هيچ حادثه‌اى نمىتواند بين آنان و بين حقايق حجاب شود !
با مهرش از دام علايق دل گسستم * وز شهپر جان اين قفس درهم شكستم در عرصهء باغ ابد پرواز كردم * وز دام پر پيچ و خم گردون بجستم ديدى درآمد يوسف جانم از اين چاه * وز مكر اخوان حسود تن برستم