شما هرگز نمك خدا را خوردهايد ؟ !
آن شخص چون اين سخن بشنيد سر به زير انداخت و پس از اندكى از مجلس برخاست و با همراهانش بيرون رفت .
صاحب خانه به آخوند عرض كرد : كار بدتر شد ؛ زيرا اينان به قهر از خانهء من رفتند ، آن جناب فرمود : فعلًا كه كار به اينجا كشيد ، صبر كن ببينيم در آينده چه مىشود ؟
چون صبح شد رئيس اشرار به در خانهء ملا محمّد تقى مجلسى آمد و با دنيايى عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت : سخن ديشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود ، اكنون توبهكارم ، غسل كرده و به خدمت آمدهام تا شرايع دين را به من بياموزى و پس از آن از مخلصان حقّ و هدايتيافتگان به راه خدا گرديد « 1 » .
441 - داستانى عجيب از اوليا
در سال هزار و سيصد و پنجاه شمسى در ايام ولادت مولا امام عصر عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف در شهر همدان جهت تبليغ دين دعوت شدم . در آن زمان بيش از بيست و شش بهار از عمرم نگذشته بود ، جذبهء مهمى كه مرا به آن شهر كشاند وجود مبارك مردى چون حضرت آيت اللّه آخوند ملاعلى معصومى كه به حقيقت از اولياى الهى بود ، او در آن شهر منشأ آثار بسيار مهمى از قبيل مسجد ، كتابخانه ، مدرسهء علوم دينيه ، درمانگاه ، بيمارستان ، صندوق قرضالحسنه و دارالايتام بود و وجودش براى مردم آن ناحيه شمعى پرفروغ در راه هدايت الهى مىنمود و در جنب مدارس علميهء آن جناب ، صدها محصل علوم دينى به كمالات علمى و اخلاقى رسيدند كه هر كدام به هر ناحيه كه رفتند منشأ بركات شدند ، آن مرد بزرگ به سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت به جوار رحمت حقّ
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 10 / 117 .