در اين هنگام عمر رو به على عليه السلام كرد و گفت : يا ابا الحسن ! برخيز دوشادوش مدّعى بنشين .
على عليه السلام برخاست و در كنار مدّعى بنشست و طرفين دعوى ، دفاع و حجّتهاى خويش را تقرير كردند تا كار محاكمه به پايان رسيد و مدّعى از پى كار خود روان شد و على عليه السلام به جاى نخستين بازگشت .
در اين موقع عمر آثار خشمى در سيماى على عليه السلام ديد و براى كشف علّت گفت : آيا اين پيشآمد را ناگوار داشتى .
على عليه السلام گفت : آرى .
عمر موجب ناگوارى را بجست .
على عليه السلام گفت : موجب ناگوارى آن بود كه تو مرا در حضور مدّعى با كُنيه خطاب كردى در صورتى كه حق آن بود كه مرا به نام مىخواندى و امتيازى ميان من و او قائل نمىشدى ! !
عمر چون اين سخن بشنيد ، على عليه السلام را در آغوش كشيد و صورتش را بوسهباران كرد و گفت : پدرم به فداى شما كه خدا ما را در پرتو وجودتان هدايت فرمود و از ظلمت به نور آورد « 1 » .
420 - آن قسمت مال شما و اين قسمت مال من
پيامبر صلى الله عليه و آله مردى به نام ابن اللُّتْبيَّه از طايفه « ازْد » را به جمعآورى زكات فرستاد و چون آن مرد از مأموريت خود بازگشت مبلغى از اموال را كه همراه آورده بود تسليم پيغمبر صلى الله عليه و آله كرد و مبلغى را براى خود برداشت و گفت : آن قسمت مال شما و اين قسمت هديهاى
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 10 / 31 .