هر كه نان از عمل خويش خورد * منّت از حاتم طايى نبرد
انصاف دادم و او را به همّت و جوانمردى بيش از خود ديدم .
2 - بازرگانى را ديدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتكار ، شبى در جزيرهء كيش مرا به حجرهء خويش برد و همه شب نياراميد ، از سخنهاى پريشان گفتن كه فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان و اين كاغذ قبالهء فلان زمين و فلان چيز را فلان ضمين ، گاه گفتى كه خاطر اسكندريّه دارم كه هوايى خوش است و گاه گفتى كه درياى مغرب مشوش است و باز گفت : سعديا ! سفرى ديگر در پيش است ، اگر آن كرده شود ، بقيّت عمر خويش به گوشهاى بنشينم و ترك تجارت كنم ، گفتم : آن سفر كدام است ؟
گفت : گوگرد پارسى به چين خواهم برد ، شنيدم كه آنجا قيمت عظيم دارد و از آنجا كاسهء چينى به روم آرم و ديباى رومى به هند و پولاد هندى به حلب و آبگينهء حلبى به يمن و بُرد يمانى به پارس و از آن پس ترك تجارت كرده به دكّانى بنشينم ، چندان از اين ماليخوليا فرو خواند كه بيش از آن طاقت گفتنش نماند ! !
پس گفت : اى سعدى ! تو نيز سخنى بگوى از آنچه ديده و شنيدهاى .
گفتم :
آن شنيدستى كه در اقصاى غور * بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را * يا قناعت پر كند يا خاك گور
3 - موسى عليه السلام درويشى را ديد كه از برهنگى به ريگ اندر شده گفت : اى موسى ! دعايى كن ، تا خداوند عزّوجل مرا كفافى دهد كه از بىطاقتى به جان آمدهام ، موسى عليه السلام دعا كرد و رفت ، پس از چند روز كه باز آمد ، او را ديد گرفتار و خلقى انبوه به روى گرد آمده ، حالش پرسيد . گفتند : خمر خورده و عربده كرده و كسى را كشته و اكنون به قصاص او وى را داشتهاند .