و عرفانى بود مىگويد : شبى براى عبادت و مناجات با قاضى الحاجات از خواب برخواستم ، وقتى وضو گرفتم و آماده برنامهء شدم ، ناگهان ديدم تمام در و ديوار مدرسه و سنگريزهها و برگ درختان در پاسخ نالهء انسانى دل سوخته كه به نواى « سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَالرُّوحِ » مترنم است ، در ترنمند .
خداوندا ! اصل ناله و صدا از كيست و اين چه صدايى است كه تمام موجودات مدرسه با او همآهنگند ؟
مشغول تحقيق شدم نزديك حجرهء آخوند رسيدم ، ديدم محاسن سپيد را روى خاك گذاشته ، در حالىكه چون سيلاب از دو ديده اشك مىبارد ، اين ذكر شريف را مىگويد : « سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَالرُّوحِ » و در و ديوار مدرسه و درختان و نباتات به دنبال او اين ذكر را مىگويند ؛ از هيبت ذاكر و ذكر و مذكور ، نعرهاى زدم و غش كردم ، چون به هوش آمدم به حجرهء خود برگشتم ؛ وسط روز خدمت استاد رسيدم ، با حالتى پر از اعجاب و بهت و حيرت به حضرت استاد عرضه داشتم كه داستان ديشب چه بود كه مرا سخت به تعجب انداخت ؟ آخوند كاشى در كمال سادگى به من گفت : تعجب از توست كه به چه علت گوش تو باز شد ، تا چنين برنامهاى را شنيدى ! هان تو چه كرده بودى كه در برابر اين برنامه توفيق شنيدن يافتى ؟ ! « 1 »
227 - صابونى را بازگردانيد
در آثار اسلامى آمده كه : مردى مؤدب به آداب ، در بازار بغداد بر سقط فروشى وارد شد و از او طلب كافور كرد .
سقط فروش پاسخ داد : كافور ندارم . آن مرد الهى گفت : دارى ولى فراموش كردهاى ،
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 5 / 184 .