سالها در يوزه كرديم از در صاحبدلان * مايهء اين پادشاهى زان گدايى يافتيم
همت ما از سر صورت پرستى درگذشت * لاجرم در ملك معنى پادشايى يافتيم
پرتو شمع تجلّى بر دل ما شعله زد * اين همه نور و ضيا زان روشنايى يافتيم
صحبت ميخوارگان از خاطر ما محو كرد * آن كدورتها كه از زهد ريايى يافتيم
بيش از اين در سر غرور و سرفرازى داشتيم * ترك سر كرديم و زان زحمت رهايى يافتيم
گر چه آسيب فلك بشكسته ما را چون عبيد * از درونهاى بزرگان موميايى يافتيم « 1 »
* * *
هامش
( 1 ) - عبيد زاكانى .