هواى حقيقت بازمانده و مىميرد و صاحبش به موجودى بىشعور تبديل شده ، از درك حقيقت دور مىافتد چنان كه قرآن مىفرمايد :
[ فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ ]
« 1 » .
پس تو نمىتوانى [ دعوتت را ] به مردگان بشنوانى و نمىتوانى دعوتت را به كران ، زمانى كه پشتكنان روى مىگردانند ، بشنوانى .
عبرت از منصور دوانيقى
علامهء خويى در « شرح نهج البلاغة » مىگويد :
منصور دوانيقى شبى در طواف خانهء كعبه بود ، گويندهاى را شنيد كه چنين مىنالد :
بار خدايا ! به درگاه تو شكايت آرم از ظهور ستم و تباهى و از طمعى كه ميان مردم و حق سايه افكنده ، منصور از مطاف به در آمده و در گوشهاى از مسجد نشست و به دنبال آن مرد فرستاد و او را پذيرفت .
آن مرد نماز خواند و پس از استلام حجر نزد منصور آمد و سلام كرد ، منصور به دو گفت : اين فرياد كه از ظهور ستم و بيدادت از تو بگوشم رسيد چه بود ؟ و مقصودت از طمعكار حايل ميان مردم و حق كه بود ؟ به خدا هر چه گوش دادم از درد و الم سخن گفتى .
گفت : اگر بر جانم امان بخشى از ريشهء هر كارت آگاه سازم و گرنه از اظهار حقيقت دريغ نمايم و خود را نگهدارم كه با خود كارها دارم .
منصور گفت : جان تو در امان است ، هر چه دارى بگو ، در پاسخ گفت :
هامش
( 1 ) - روم ( 30 ) : 52 .