اين سخنان ، پسر زياد را تبديل به يك آتش پاره كرد ، همان وقت دستور دستگيرى عبداللّه را داد ، گروهى از ماموران به طرف او آمدند ، عدهاى از طايفهء عبداللّه به حمايت برخاستند ، با ايجاد شدن كشمكش سخت ، عبداللّه را از دست ماموران نجات داده و به خانهاش بردند .
سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زياد با گروهى زياد براى دستگيرى او حركت كردند ، در اين موقعيت گروه عبداللّه مغلوب شده و عدهاى كشته شدند ، فاجران به در خانه عبداللّه رسيدند ، در را شكسته و وارد خانه شدند ! !
عبداللّه به دختر با شهامتش گفت : شمشير مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمايى كن تا شرّ آنان را دفع كنم .
دختر شمشير پدر را به دست او داد و به راهنمايى آن مرد بينادل مشغول شد ، عبداللّه با خواندن رجز به دشمن عنود حملهور شد و به دفع جنايت آنان شمشير زد ، دختر گفت : اى پدر ! كاش مرد جنگاورى بودم تا پيش روى تو با اين فاسقان مىجنگيدم ؟
دشمن به سوى عبداللّه مىآمد او شمشيرش را با كمال شجاعت و قوت مىگرداند و باقدرت شگفتآورى آنان را مىكشت ، پنجاه سوار و بيست و دو پياده كشته شدند تا دستگير شد و نزد ابن زياد قرار گرفت ، ابن زياد گفت : شكر خداى را كه تو را رسوا كرد ، عبداللّه گفت : اى دشمن خدا ! به چه چيز مرا رسوا كرد ، به خدا سوگند ! اگر چشم داشتم جهان را بر تو تاريك مىكردم ، آن گاه پسر زياد براى جواز قتل عبداللّه چنين گفت : اى عبداللّه ! دربارهء عثمان چه مىگويى ؟ عبداللّه گفت :
اى ملعون ! اى پسر مرجانه ! مرا با عثمان چه كار ؟ خوب كرد يا بد ، خداوند به عدل بين او و مردم داورى خواهد كرد ، تو از خودت و پدرت و يزيد و پدرش سؤال كن .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 293
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٩٣