به كلّى نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق ، چندان رايج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود ، بلكه مايهء افتخار و مباهات مىشد .
وى معمولًا يكى دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچى سه درس پشت سر هم مىگفت كه درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدين ترتيب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب مىداد .
جابرى گويد :
اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه گرفته به مدرسه آورده براى اجراى حد ، آن مرحوم مىفرمود : حبسش كنند تا به هوش آيد . بعد خود آن جناب نيمه شب رفته او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش مىآورد .
وحيد گويد : من از جهانگيرخان با اين كه چندين سال در محضر درسش حاضر بودم ، هيچگاه دعوى شعر و شاعرى نشنيدم و پس از رحلت وى از شاعرى و شعر وى به وسيله شيخ محمد حكيم كه به وى محرمترين اشخاص بود آگاه شدم كه اين اشعار از اوست :
تا ياد چين زلف تو شد پاى بست ما * رفت اختيار عقل و سلامت ز دست ما
از صرف نيستى چو كسى را خبر نشد * عشقت چگونه كرد حكايت زهست ما
غمگين مشو گر از ستمش دل شكستهاى * كار زد به صدهزار درست اين شكست ما