مىشنيدى نداى حق و جواب * باز دادى چنان كه داد كليم
گفت نى ، گفتمش چو در عرفات * ايستادى و يافتى تقويم
عارف حق شدى و منكر خويش * به تو از معرفت رسيد نسيم
گفت نى ، گفتمش چو مىرفتى * در حرم هم چو اهل كهف و رقيم
ايمن از شر نفس خود بودى * در غم حرقت عذاب جحيم
گفت نى ، گفتمش چو سنگ جمار * همى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يكسو * همه عادات و فعلهاى ذميم
گفت نى ، گفتمش چو گشتى تو * گوسپند از پى اسير و يتيم
قرب حق ديدى اول و كردى * قتل قربان نفس دون و لئيم
گفت نى ، گفتمش چو گشتى تو * مطلع از مقام ابراهيم
كردى از صدق اعتقاد و يقين * خويشى خويش را به حق تسليم
گفت نى ، گفتمش به وقت طواف * كه دويدى به هروله چو ظليم
از طواف همه ملائكيان * ياد كردى به گرد عرش عظيم
گفت نى ، گفتمش چو كردى سعى * از صفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندر صفاى خود كونين * شد دلت فارغ از جحيم و نعيم
گفت نى ، گفتمش چو گشتى باز * مانده از حجر كعبه دل به دو نيم
كردى آنجا به گور مر خود را * همچنانى كنون كه گشته رميم
گفت از اين باب هر چه گفتى تو * من ندانستم از صحيح و سقيم
گفتم اى دوستپس نكردى حج * نشدى در مقام محو مقيم
رفته و مكه ديده آمده باز * محنت باديه خريده به سيم
گر توخواهى كه حجكنى پس از اين * اين چنان كن كه كردمت تعليم