نه دام است اندرين جانب نه صياد * شكار آسوده است و طائر آزاد
خوش آن استاد كاين آب و گل آميخت * خوش آن معمار كاين طرح نكو ريخت
خوش آن درزى كه زرين جامهام دوخت * خوش آن بازارگان كاين حله بفروخت
مرا زين حال بس نام آورىهاست * به گردون بلندم برترىهاست
* * *
به دو خنديد دل آهسته كاى دوست * زنيكان خود پسنديدن نه نيكوست
چنان رانى سخن زين تودهء گل * كه گويى فارغى از كعبهء دل
ترا چيزى برون از آب و گل نيست * مبارك كعبهاى مانند دل نيست
ترا گر ساخت ابراهيم آذر * مرا بفراشت دست حى داور
ترا گر آب و رنگ و خاك و سنگ است * مرا از پرتو جان آب و رنگ است
ترا گر گوهر و گنجينه دادند * مرا آرامگاه از سينه دادند
ترا در عيدها بوسند درگاه * مرا باز است در هرگاه و بىگاه
ترا گر بندهاى بنهاد بنياد * مرا معمار هستى كرد آباد
ترا تاج ار زچين و كشمر آرند * مرا تفسيرى از هر دفتر آرند
زديبا گر تو را نقش و نگارى است * مرا در هر رگ از خون جويبارى است
تو جسم تيرهاى ما تابناكيم * تو از خاكى و ما از جان پاكيم
ترا گر مروهاى هست و صفايى * مرا هم هست تدبيرى و رايى
در اينجا نيست شمعى جز رخ دوست * وگر هست انعكاس چهرهء اوست
ترا گر دوستدارند اختر و ماه * مرا يارند عشق و حسرت و آه
ترا گر غرق در پيرايه كردند * مرا با عقل و جان همسايه كردند
در اين عزلتگه شوق آشناهاست * در اين گم گشته كشتى ناخدا ماست
به ظاهر ملك تن را پادشاييم * به معنى خانهء خاص خداييم