دعوت مىكند و مقرراتى را در زندگى فردى و اجتماعى خود بايد به كار بندد كه طبيعت يك انسان فطرى به سوى آنها هدايت مىكند ، نه انسانهايى كه به هوى و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات اسير دست بسته مىباشند .
مقتضاى دين فطرى ( طبيعى ) اين است كه تجهيزات وجودى انسان مُلغى نشود و حق هر يك از آنها ادا گردد و جهازات مختلف و متضاد مانند قواى گوناگون عاطفى و احساسى كه در هيكل وى به وديعه گذارده شده تعديل شده به هر كدام از آنها تا اندازهاى كه مزاحم حال ديگران نشود رخصت عمل داده شود .
و بالاخره در فرد انسان عقل حكومت كند ، نه خواست نفس و نه غلبهء عاطفه و احساس ، اگر چه مخالف عقل سليم باشد و در جامعه نيز حق و صلاح واقعى جامعه حكومت نمايد نه هوا و هوس يك فرد تواناى مستبد و نه خواستهء اكثريت افراد اگر چه مغاير حق و خلاف مصلحت واقعى جماعت باشد .
از بحث بالا نتيجهگيرى مىشود كه زمان حكم در تشريع به دست خداست و جز او را نشايد كه تشريع قانون و وضع مقررات و تعيين وظيفه نمايد ؛ زيرا چنانكه روشن شد ، تنها مقررات و قوانينى در صراط زندگى به درد انسان مىخورد كه از راه آفرينش براى او تعيين شده باشد ، يعنى علل و عوامل بيرونى و درونى انسان را به انجام دادن آن دعوت نمايند و آن را اقتضا كنند ، يعنى خدا آن را خواسته باشد ؛ زيرا مراد از اينكه خدا چيزى را مىخواهد اين است كه علل و شرايط انجام يافتن آن را به وجود آورده است ، نهايت اينكه گاهى علل و شرايط طورى است كه پيدايش جبرى چيزى را ايجاب مىكند ، مانند حوادث طبيعى روزانه و در اين صورت اراده را ارادهء تكوينى مىگويند و گاهى طورى است كه اقتضا مىكند انسان عمل را از راه اختيار و آزادانه انجام دهد مانند خوردن و نوشيدن و در اين صورت اراده را ارادهء تشريعى مىگويند ، خداى متعال در چندين جا از كلام خود مىفرمايد :
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 271
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٧١